تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز، خواهم ساخت، خاک بی خزانت . . .
گرچه خشتی از تو را حتی به رؤیا هم ندارم
زیر سقف آشنائی هات، می خواهم بمانم . . .

یکسال از سرد شدن صدای گرم ناصر می گذره . . . .
۴ دی، روز آتش گرفتن احساسمان و تموم شدن امیدمون به نفس کشیدن ناصر . . .
 
روزی که خروارها خاک رو بدون توجه به قلب شکسته ی ما روانه ی جسم بی جان ناصریا کردن . . . .
آخ که چقدر از ۲۹ آذر تا ۴ دی امید داشتم که شاید ناصر دوباره نفس بکشه، شاید هنوز به اندازه ی چند نفس مونده باشه که بشه برگردونش ...

همش صدای ضربان قلبش توی گوشم پیچیده بود، هنوز حس می کردم که ناصر زنده اس ولی چرا هیچکس این رو نمی فهمه ؟؟؟
اما نه، وقتی خاک رو روانه جسم و صورت ناصریا کردن، تازه فهمیدم که دیگه همه چی تموم شد و با خودم زمزمه کردم :
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمیگرده، نفسهای سردش امشب، همنفس با خاک سرده...

به جنوب که رفتم، همه چیز را از نزدیک و با چشمان خود دیدم.

درد، غصه، ضجه، ناله، فریاد، بیقراری و دل شکستگی را از نزدیک لمس کردم ....
نمی دونم، ولی ناصر رو خیلی غریب حس کردم، با اینکه خیلی ها دور و برش بودن ولی بازم غریب و دلتنگ حسش کردم.
در جنوب ضجه و اشک و آه رو دیدم ...
در جنوب اشکهایی را دیدم که از ذوب شدن یخ غم دل بر می آمد ...
غمی که فراتر از وسعت آسمان بود ....
در جنوب دلتنگی و بی قراری خودش و خودمان را دیدم ....
دلتنگی مادری پیر که از شدت دوری فرزندش دیگر رمقی نداشت و به سختی بر روی دو پای خویش ایستاده بود.
ضجه ی خانمی که بشدت دلتنگ ناصر بود و همش بهش می گفت: ناصرم برات خیلی زود بود، با گریه و مویه میگفت: خاله جون گفتی نیومدی به دیدنم، حالا اومدم، چرا خوابیدی ؟؟؟؟
نگاه مضطرب همسرش رو دیدم که انگار هنوز باور نکرده که ناصر دیگه نیست..
نینا رو متعجب بر سر مزار پدرش دیدم که فکر می کنه باباش رفته دبی کنسرت بده ....
چشمان پر از غم نوید رو دیدم که انگار کوه غصه روی شونه هاش سنگینی می کنه .....


چشمان معصوم نامی رو دیدم که چطور بیقراری اطرافیان را نظاره می کرد، ولی انگار اونم قبول کرده که باباش رفته دبی کنسرت بده ...
چهره ی مظلوم نازنین بر جانم آتش کشید ....
چشمان اشکبار امیر تاجیک رو دیدم که با بهت و ناباوری به نقطه ای خیره شده بود .....
پیرمردی را دیدم که از داغ فرزندش ناصر، غصه دار بود .....
اما . . . . .
باز هم ناصر تنهای تنها بود ................

عجیبه، این چه بغضیه که تموم شدنی نیست ؟؟؟ چرا تموم نمی شه این کابوس لعنتی؟؟ فکر می کردم برم سر مزارش بغضم شکسته می شه...

اما شکسته که نشد که هیچ، بغض کهنه تری هم شد ..........
هرچه به این چهره نگاه می کنی حست نسبت بهش قوی تر می شه...
ناصریا، دلت شکست، گریه تو بغض تو نشست ...
ناصریا، بگو کی بود نگاه عاشقت رو بست ...
دلم میخواد فریاد بزنم و با قدرت تمام به ناصر بگم :
ناصریا دوست دارم ........
دلم ابری شد از تو تنگ و بارانی
نگاه پلکهایم خیس و حیرانی
غریبانه گرفته سایه ای از این هوای سرد پائیز و پریشانی ...

غریب بود و گشت غریب در غمها . . . .
موسیقی در حال پخش در وبلاگ، آهنگ اعتبار صدا (ناصر) می باشد که ناصر
این موسیقی رو ۳ روز قبل از به کما رفتن خود نوازندگی کرده است.
در ضمن لینک این آهنگ هم برای دانلود قرار می دم :
http://sepidehnaseria.webng.com/etebareseda.mp3
|