کاشکی نمی کردی غروب ...
هرچی به اون روزا داریم نزدیک میشیم، بغضم بیشتر و بیشتر میشه. غریبی یک مرد داره فریاد میزنه، نمیدونم شما هم حس می کنید ؟!
یک صدای خسته و مظلوم داره فریاد می زنه :
ناصریا از نارفیق پشتت خمیده
از ناروش سینه ات دریده
از همه کس بدت دیدم

اینا رو که میگه .... هیچی نمیتونم بگم، غیر از اینکه آروم اشک بریزم و بگم :
لا اله الا الله
چقدر دلم میخواد که برگردیم به روزای اول پائیز ....
که بیشتر مواظبش باشیم ....
که هر روز به نیت سلامتیش آیة الکرسی رو با هم زمزمزه کنیم :
الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه سنة و لا ..............
ولی حیف ....
دیر فهمیدم باید خیلی هوای ناصرمون رو داشته باشیم .....
ناصریا دلت شکست ...
گریه تو بغض تو نشست .....
ناصریا بگو کی بود ؟ نگاه عاشقت رو بست ؟؟؟
رازتو هیچکس نشنید !
دردتو هیچکس ندونست ........
این خزان غمزده رو بی تو چگونه به پایان برسانیم ؟؟؟
سوز صدات دلمون رو آتیش زده .........
ناصرم چطور بگم که :
مثل شونه هات شکسته، دلم از این همه غربت
بی تو موندن بی تو بودن، واسه من نمیشه عادت
دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
پس جواب دل زخمیمون رو بده ......
بیا که بی کسی بره، یکی بشیم کنار هم، بیا که خیلی وقته دل، منو سپرده دست غم
چطور تحمل کنیم این فراغ رو ؟؟؟؟ نازک دل من کجایی ؟؟؟ پرنده ی غریبم، کاش صبر می کردی تا برای زخم کهنه ی بالت مرحمی بجویم ؟؟؟؟ اوج گرفتن رو خیلی دوست داشتی نه ؟؟؟؟ چرا گفتی آسمون چشم براهت نیست ؟؟؟ میخواستی روی لجبازی بندازیش ؟؟؟ همه میدونن که تو عاشق بالا و بالاتر بودی ؟؟؟
راست می گفت :
خورشید و میبردن تو گریه میکردی
آره، وقتی ناصرمون رو بردن ..... ما خیلی گریه کردیم .....
و امان از دوم آذرماه ...
روز آتش گرفتن احساسمان ......
روزی که هیچکس به غیر از خودمان نفهمید که چی کشدیم ؟؟؟!!!
هیچکس نفهمید چگونه در آتش تنهایی و بی کسی داریم می سوزیم ......
تنها حسی که ازمون باقی مونده بود صدایی خفه همراه با قطرات اشک که به تندی رگبار از دیدگانمان می بارید ..... چیزی نمی تونستیم بگیم !!! کسی درکمون نکرد .....
امان از وقتی که درکت نکنند و بزرگترین خلاء رو حس کنی ولی نتوانی فریاد بزنی !!!
بغضی داشتیم به وسعت آسمان ... ولی نیازی به رعد و برق نبود ...
رعد و برق بجای اینکه بغض سنگیمون رو بشکنه .....
قلبمون رو آتیش زد، طوری آتیش زد که هنوز از سوزشش داریم اشک می ریزیم .....
دلم خونه، پائیز غم انگیزی را پشت سر گذاشتیم و در پیش رو داریم.
خیلی سخته توی بهار با کسی آشنا شی
اما وقتی که پائیز شد یه جوری ازش جدا شی

آه که چقدر سخت و جانگدازه .............
و چگونه گذشت !!!
با حسم آشنایی، می دونم، با درد همراه بود با گریه، با
ضجه و ضجه و ضجه .........
با بی قراری ....... با ناباوری ..........
همش می گفتیم دروغه ..........
یه حالی داشتیم که نگو، یه حالی داشتیم که نپرس ......
یه تیکه از روحمونو جایی گذاشتیم که نپرس ......
با ناتوانی فروان که تو را تا بیجانی می کشاند !!!
آشفته ی آشفته ............. تنها و غریب ............
سخت، سخت، سخت .............
با بهت و سردرگمی .......
با علامت سؤال بزرگی ...
که آیا ؟؟؟؟؟
این ناصر خودمونه ؟؟؟؟ اسمش آشناست .... همون ناصر عبداللهی که تا اسمش رو می شنیدیم همش یک چهره ی بشاش ولی با غمی پنهان توی ذهنمون می آمد.
غمش رو می شد از توی چهره اش تشخیص داد ...
 
چشمانی خندان ولی پر از ناگفته .......
نگاه خسته .............
نگاه کن ... هنوز چشماش داره باهامون حرف می زنه .............

چه روزها و شبها که با آهنگاش و با سوزشی که از ته قلبمون احساس می کردیم .....
سوختیم و سوختیم و سوختیم ................
گریه کردم، گریه کردیم .......
همش دعا، دعا، دعا، دعا .........
چقدر باهم همش دعا کردیم ؟؟؟؟ خدامونو صدا زدیم ؟؟؟؟
هی گفتیم: خدا، خدا، خدا، خدا، خدااااااااااااااااااااا
خدا را به چه اولیائی که قسم ندادیم.
ناصر با خودش روح ماها رو هم برد، الآن همه ی ناصریایی ها یک مرده ی متحرکند ....
مگه دیگه کسی جای ناصر رو برامون می گیره ؟؟؟؟
ناصرم تو بودی که شعرهای عاشقانه رو برامون زنده می کردی ....
قلبمون شکسته شد ..... روحمون پرواز کرد ......
تا چهارمین روز از زمستان باور نداشتیم،
وقتی خروارها خاک را ناجوانمردانه بر روی چهره ی معصومش روانه کردند تازه فهمیدیم که
نـاصـر رفـت ..............
وقتی که بر روی ناصر خاک ریختند، بر روی احساس ما هم ریختند .....
احساس ما با احساس ناصر دفن شد ............

علیرضا می گفت این اواخر که دیدمش موهاش جوگندمی شده بو ؟؟؟
ناصر ؟؟؟!!!!
چی کار کردیم باهاش ؟؟؟؟
داغونش کردیم ........

از ته دل همش می گیم :
آه، حیف شد ........ چقدر جاش خالیه ........
یعنی واقعاً 338 روز از پروازش می گذره ؟؟؟؟
ولی خدا هوای بنده های خوبش رو داره.
دید، ماها لیاقت ناصر رو نداریم، گفت حالا که اینجوره ازتون می گیرمش تا بفهمین چه درّی را از دست دادید.
به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا ناصرمون رفت ................
رفت، رفت، رفت به کی بگم، چطوری تحمل کنم ؟؟؟؟
به خدا دارم آتیش می گیرم .....
دیگه جون ندارم از بس گریه کردم ..............
یک طاقه پارچه مشکی، یه آگهیه ترحیم، یه قاب عکس روی دیوار، یه سینی خرما از سنگ، گلدون پنجره ام که دلشکسته ........
رفتی جایی که، کسی ندیده ...
زندگی، دنیا، همش فریبه ...
شکوه از، بی راهیهای غربت ...
میدونم اینجا هم غریبه ...
ولی تو فقط یکدفعه مردی ........
که بگی دیگه بازی رو بردم !!!
رفتی و جات خالی شد تو خونم ...
آتیشو باز کشیدی به جونم ...
می دونم که حرفهای قشنگت ...
چیزی نیست جز اشکی رو گونه ام ...
آخ بازم داغت کوبید تو سینه ...
یاد تو چقدر که دلنشینه ...
خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه .............
|