|
| یکشنبه 12 خرداد 1387 | |
| دیر زمانیست که بارانی ام ... | |
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوریه مهرت رو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن ... سلام، خداحافظ .... واژه هام رو قاطی کردم، نمی دونم بهش سلام کنم یا از غمگینی باهاش وداع کنم ... چطوری به خودم بقبولونم که ناصر دیگه نیست !!! تو رفتی و دل من شب دلواپسی شد تو بهت تلخ غربت اسیر بی کسی شد تو با حس غرورت منو درهم شکستی مث یه بغض سنگین توی صدام نشستی بعد تو گریه هامو برای کی بخونم تو جاده چش به راه چه کس باید بمونم واسه من زنده بودن دیگه معنا نداره شب دلتنگی من طعم فردا نداره تو رفتی از غم تو شده ابری حواسم من از بی تکیه گاهی همیشه می هراسم دلم تنگه برای روزای با تو بودن نمی دونی چه سخته تو غربت دل سپردن دوست داشتم با صدای زنده اش و حس زیباش برامون باز می خوند:
پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره ... و بارون بباره اما .... پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره .... ولی چه کنم که دیگه تو نیستی ناصر ..... وقتی آهسته غروب، تو خونه پا میذاره ... اما، اما ... دیگه تو نیستی ناصر .... وقتی هر لحظه نسیم، توی باغچه ها میاد .... اما دیگه تو نمیای ناصر .... تازه احساس میکنم که چشام بارونیه .... بازم احساس می کنم که این دلم داغونیه ... این دل زخمیم ابریه، بارونیه، طوفانیه، عینه یه موج سهمگینه .... دلم از فرط دوریت، بی تاب بی تاب چشمانم از گریه ی زیاد، بی خواب، بی خواب با اشک چشمانم چه کنم، با دل بی قرارم چه کنم؟! چه کنم با غم دلم، ناصر ؟! وقتی بارون میاد دلم میخواد صدای تو با صدای قطرات بارانی که به روی زمین خودش رو میکوبونه در هم آمیخته بشه .... اونوقت با تمام احساس فریاد بزنم : آره، حالا دیگه واقعاً داره بارون میباره ... و .... نام، صدات و حست رو با خودش به همراش میاره .... وقتی بندر اومدم هنگامی که رفتم لب ساحل به یادت ... رو خاک خیس ساحل، نوشتم نام ناصر ...
با گریه گفتم آخر ... هوای ابرینو، ولی حیف بارون نتاد ... دیریا بودن موج موج، ولی هیچ صدایی نتاد ... چه بی گناه خفته یار، ادنم خووت نتاد کجایی ناصریا ؟؟؟ بخونی بی دل ما ... یک حس آشنایی بهم گفت : حالا من یه آرزو دارم تو سینه، که دوباره چشم من تورو بیبنه چشماش یک عالمه با آدم حرف داره، فقط کافیه یک کم دقت کنی ... تنها دلیل زندگی .... با یک غمی دوستت دارم داغ دلم تازه می شه .... اسمت رو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ؟؟؟ مگه نگفتم چشات و از چشم من هیچ وقت نگیر ؟؟؟
ولی، بازم می سوزم و می سازم و می گریم و میخوانم و می نویسم ....
دلتنگ صورت و سیرت غریب تو هستم ناصریا ....
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
|
|
01:26 AM | sepideh | نظرات [48] |
![]() |
|
|
|
| تعداد بازدیدکنندگان : 25979
|
![]()
|
| Powered by BlogSky.com |