|
| یکشنبه 18 آذر 1386 | |
| پـر از خـاطـرات تـرک خورده ایم . . . . | |
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را ؟؟!!
چگونه پائیز دلتنگی ها و دلشکستگی ها را توصیف کنم ؟ پائیزی که ما رو از ناصرمون جدا کرد، همانند : برگ از درخت . . . ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت، روز به روز... تمام لحظاتش بوی دلتنگی و غریبی و جدایی می داد. دلبستگانش را بیقرار، بیقرار کرد . . . از بس گریه کرده بودیم دیگر رمقی برایمان نمانده بود. جان و روح ما را ربود . . . . در چشمانمان التماس موج می زد و در دلهامان بیقراری . . . آیا می شود آنهمه دلتنگی و غریبی رو توصیف کرد ؟؟؟ دوباره بوی پائیز و آن 26 روز منزجر کننده برایمان تداعی میشود: 26 روز استرس، آه، اشک و هق هق گریه .... یادتون میاد ؟! حتماً یادتون هست ؟؟ با بیقراری چه کردیم و چه گفتیم ؟؟؟ گفتم و گفتی ... گفتید، گفتیم و گفتند : باز هم یک هنرمند. جای خالی یک هنرمند هرگز پر نخواهد شد. چقدر همگان تا شنیدند مخلص فاطمه بنت نبی بر روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند، گفتند : الهی به حق فاطمه بنت نبی ... دیدم کسی گفت : بسم الله و با لله لا حول ولا قوه الا بلله العلی العظیم اللهم وقتی این آیه رو شنیدیم در دلمان اطمینان موج می زد. یک نفر گفت : خدا میدونه از وقتی که شنیدم همه چیز دنیا برام بی ارزش یکی عزیز دیگه گفت : لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله....بیده الخیر انه و یکی دیگه گفت : خیلی دلم میخواد بیام بندر و از پشت دریچه شیشه ای که گفتم ماهم دلمون میخواست ولی حیف .... دوستی دیگر گفت : برایش عمیقا دعا کنیم. فارق از هر گونه قضاوت و احساسات منفی ... دعا کنیم ... یقینا او این عشق را دریافت میکند ...به امید روزی که او دوباره عشق را بسراید ... ولی او عشق را در جایی دیگر یافته بود ... یک عاشقی گفت : قبل از آنکه دیر شود برایش دعا کنیم قبل از آنکه دیگر نباشد ولی من می گم، مگه قسم ندادیم ؟؟؟ به چه اولیای پاکی . . . فاطمه بنت نبی، احمد ثانی، ابالفضل بریده دست دیگری گفت : بخواهیم تا بماند .... خواستیم، اما ...
روزهای باقیمانده عمرش همانند برگ آخر پائیزی پی در پی هر روز که می گذشت نا آرامی ما بیشتر می شد که : خدایاااا چرا ناصرمون پس بر نمی گرده ؟؟؟؟ همش امید و آرزو که آره بر میگرده، آخه گفته بودند بدنش پس چرا رفت ؟؟؟؟؟ وقتی رفت . . . همش گفتیم. صداش توی گوشم پیچیده ... میدونید کدوم صدا رو میگم ؟؟؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم . . .
چطوری براحتی میتونیم صدای دلنشینش رو از خاطرههامون پاک کنیم، چطوری به همین راحتی ازش دل بکنیم . . . مگه می تونستیم ؟؟؟ نه ....... به خدا تا آخر عمرمون فراموش نمی کنیم. سبد سبد ستاره .... از آسمون می باره ..... تو خاک داغ بندر، ناصر، خونه داره ..... بیا بیا دوباره، چشمام به انتظاره .... بارون داره می باره، بوی تورو میاره .... دیشب وقتی باران به باریدن گرفت از پشت پنجره ها نظاره میکردم. پشت این پنجره ها باز داره بارون می باره.
دوباره به نیتت رفتم زیر بارون و با دلشکستگی اشک ریختم و با صدایی بغض آلود در خود فریاد زدم و با دلتنگی دستم را زیر باران گرفتم، قطرات و حسش کردم، بهش گفتم ...
چرا بی تفاوت از کنار چشمان نگران ما رد شدی ؟؟ دلت اومد؟؟ ناصر دارم می میرم، جواب یک قطره اشک ماهارو ندادی ....... آینه از عطر تو لبریز، کوچه از خاطره سرشار خونه با یاد تو روشن، خونه با خواب تو بیدار با تو بیداره ستاره، بی تو بی برگه اقاقی تو نباشی نه درختی، نه گلی می مونه باقی تو ندیم اطلسیها، تو بهار خونه بودی ناصرم، برای بودن، تو چه عاشقونه بودی شونه هات پناه گریه، تو هجوم غصه و غم جاریِ دست تو بوده، روی هرچی زخمه مرهم مثل شونه هات شکسته، دلم از این همه غربت بی تو موندن بی تو بودن واسه من نمیشه عادت ناصرم، وقتی تابوتت را با دلشکستگی روی دستان عاشقانت میدیدیم
نمی دونم شنیدی یا نه ؟؟؟ صدای شکستن ما را ....
|
|
1:27 PM | sepideh | نظرات [63] |
![]() |
|
|
|
| تعداد بازدیدکنندگان : 25984
|
![]()
|
| Powered by BlogSky.com |