دلتنگ ناصریا
ناصریا
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        


آرشیو
یکشنبه 18 آذر 1386
پـر از خـاطـرات تـرک خورده ایم . . . .

 

چگونه شرح دهم عمق خستگیها را ؟؟!!

 

Naseria

چگونه پائیز دلتنگی ها و دلشکستگی ها را توصیف کنم ؟

 

پائیزی که ما رو از ناصرمون جدا کرد، همانند :

 

برگ از درخت . . .

 

ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت، روز به روز...

 

تمام لحظاتش بوی دلتنگی و غریبی و جدایی می داد.

 

دلبستگانش را بیقرار، بیقرار کرد . . .

 

از بس گریه کرده بودیم دیگر رمقی برایمان نمانده بود.

 

جان و روح ما را ربود . . . .  

 

در چشمانمان التماس موج می زد و در دلهامان بیقراری . . .

 

آیا می شود آنهمه دلتنگی و غریبی رو توصیف کرد ؟؟؟

 

دوباره بوی پائیز و آن 26 روز منزجر کننده برایمان تداعی میشود:

26 روز استرس، آه، اشک و هق هق گریه ....

 

یادتون میاد  ؟! حتماً یادتون هست ؟؟

 

با بیقراری چه کردیم و چه گفتیم ؟؟؟

 

گفتم و گفتی ...

 

گفتید، گفتیم و گفتند :

 

باز هم یک هنرمند. جای خالی یک هنرمند هرگز پر نخواهد شد.
به امید ماندگاری ناصر.

 

چقدر همگان تا شنیدند مخلص فاطمه بنت نبی بر روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند، گفتند : 

 

الهی به حق فاطمه بنت نبی ...

 

دیدم کسی گفت :

 

بسم الله و با لله لا حول ولا قوه الا بلله العلی العظیم اللهم
ایاک نعبد و ایاک نستعین قد ترا ما فیه فخرج انی یا کریم

 

وقتی این آیه رو شنیدیم در دلمان اطمینان موج می زد.

 

یک نفر گفت :

 

خدا میدونه از وقتی که شنیدم همه چیز دنیا برام بی ارزش
شده جز خدا و معجزه، از خدا خواستم یک بار دیگه معجزه رو
به انسانها یادآوری کنه. دعا کنیم که زنده بمونه
آمین.../

 

یکی عزیز دیگه گفت :

 

لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله....بیده الخیر انه و
علی کل شیء قدیر....

 

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء ...

 

یکی دیگه گفت :

 

خیلی دلم میخواد بیام بندر و از پشت دریچه شیشه ای
 
I.C.U شهید محمدی ناصر را ببینم ولی ...

 

که گفتم ماهم دلمون میخواست ولی حیف ....

 

دوستی دیگر گفت :

 

برایش عمیقا دعا کنیم. فارق از هر گونه قضاوت و احساسات  منفی ... دعا کنیم ... یقینا او این عشق را دریافت میکند ...

به امید روزی که او دوباره عشق را بسراید ...

ولی او عشق را در جایی دیگر یافته بود ...  

 

یک عاشقی گفت :

قبل از آنکه دیر شود برایش دعا کنیم قبل از آنکه دیگر نباشد
خدا را به حق محمد قسم دهیم تا او را شفا دهد.

 

ولی من می گم، مگه قسم ندادیم ‌؟؟؟

به چه اولیای پاکی . . .

فاطمه بنت نبی، احمد ثانی، ابالفضل بریده دست
و به سرچشمه ی پاکیها و عبودیت همان خداوند عیسی...

 

دیگری گفت :

 

بخواهیم تا بماند ....

 

خواستیم، اما ...

 

 Naseria

 

روزهای باقیمانده عمرش همانند برگ آخر پائیزی پی در پی
فرو می ریخت.

 

هر روز که می گذشت نا آرامی ما بیشتر می شد که :  

 

خدایاااا چرا ناصرمون پس بر نمی گرده ؟؟؟؟

 

 

همش امید و آرزو که آره بر میگرده، آخه گفته بودند بدنش
سوپ و آبمیوه رو قبول کرده، از ته دل قهقهه زدم که آره ؟؟؟
پس ناصر دیگه حتماً بر میگرده....

 

پس چرا رفت ؟؟؟؟؟

وقتی رفت . . . همش گفتیم.

 

صداش توی گوشم پیچیده ... میدونید کدوم صدا رو میگم ؟؟؟

 

ما که با مرگ بی حساب شدیم . . .

 

 

 

چطوری براحتی می‌‌تونیم صدای دلنشینش رو از خاطره‌هامون پاک کنیم، چطوری به همین راحتی ازش دل بکنیم . . .

 

مگه می تونستیم ؟؟؟ نه .......

به خدا تا آخر عمرمون فراموش نمی کنیم. 

 

سبد سبد ستاره ....  از آسمون می باره .....

 

             تو خاک داغ بندر، ناصر، خونه داره .....

 

                        بیا بیا دوباره، چشمام به انتظاره ....

 

                                  بارون داره می باره، بوی تورو میاره ....

دیشب وقتی باران به باریدن گرفت از پشت پنجره ها نظاره میکردم.
زیر لب زمزمه کردم . . .

 

پشت این پنجره ها باز داره بارون می باره.

 

 Naseria

دوباره به نیتت رفتم زیر بارون و با دلشکستگی اشک ریختم و با صدایی بغض آلود در خود فریاد زدم و با دلتنگی دستم را زیر باران گرفتم، قطرات
باران به تندی می بارید، دستم رو بوئیدم، شاید بوی ناصر را که در آسمان خانه کرده را استشمام کنم ...

 

و حسش کردم، بهش گفتم ...

 

 

چرا بی تفاوت از کنار چشمان نگران ما رد شدی ؟؟ دلت اومد؟؟ ناصر دارم می میرم، جواب یک قطره اشک ماهارو ندادی .......

 

آینه از عطر تو لبریز، کوچه از خاطره سرشار

                    خونه با یاد تو روشن، خونه با خواب تو بیدار

با تو بیداره ستاره، بی تو بی برگه اقاقی

                     تو نباشی نه درختی، نه گلی می مونه باقی

تو ندیم اطلسیها، تو بهار خونه بودی

                     ناصرم، برای بودن، تو چه عاشقونه بودی

شونه هات پناه گریه، تو هجوم غصه و غم

                     جاریِ دست تو بوده، روی هرچی زخمه مرهم

مثل شونه هات شکسته، دلم از این همه غربت

 

                  بی تو موندن بی تو بودن

                   واسه من نمیشه عادت

 

ناصرم، وقتی تابوتت را با دلشکستگی روی دستان عاشقانت میدیدیم
که به چه سرعت به طرف منزلگاه ابدی روانه ات می کرد، در خود
شکستم، ندایی در درون قلبم خبر شوم دور شدنت را می داد.

 

در اون لحظه، ناصر رو می بردن، ما گریه می کردیم ...

 

 

 

 

نمی دونم شنیدی یا نه ؟؟؟

 

صدای شکستن ما را ....

 


شنبه 10 آذر 1386
شروه خوان بغض بندر، در فراغ ناصرش می خواند ....

و باز هم شروه خوان بغض بندر در فراغ ناصرش، همان تکیه گاهش، همان غمخوار و عزیز دلش با بغض و آه و درد می خواند  . . .

 

همان کسی که با دعای پر سوز و گدازش سعی کرد ناصر رو از رفتن باز دارد.

به فاطمه ای قسمش داد که ناصر زندگی اش رو مدیون او بود.

به بنت نبی . . . . .

با التماس و دلشکستگی خدا رو به برکت نام نبی قسم داد  . . . .

به عشق محمد با علی  . . .

به اولاد علی  . . .

به پاکترین و معصوم ترین  . . .

اما افسوس که خودش نخواست . . .

و نـاصـر رفـت . . . . .

ولی شروه خوان بغض بندر از دلتنگی و دل شکستگی باز هم خواند . . .

ناله زد تا دل زخم خورده ی خودش رو تسکین بده . . .

با دلی پر از درد و غصه

و . . .

ناباوری و التماس، حیرانی و سرگردانی در چشم و دلش موج می زد . . .   

کوه درد به دلش هجوم آورده بوده . . .

سراسر  ناله، ناله، ناله و ناله . . .

ولی مگه باورش شد که ناصر رفته ....

نه باورش نشد و باز هم خواند با عشق و احساس ....

تو رفتی ای گلم دیوانه بودم ....

              تو رفتی پشتمه خالیه خالیه

                          آی مه بی تو با همه بیگانه بودم !

                               عاشق و بیقرارم، زخمی روزگارم

                                     دور مبش از کنارم، که بیقرارم ای گلم که بیقرارم

عزیزم تو کجایی ؟؟؟؟!!!

به چه پیشم نتایی ؟؟؟؟!!!

ناگینی غم و دردم، عزیز دورت بگردم  . . .   

بدو خواب و سرابم، از عشقت در عذابم  . . .

بدو آرام جانم، عزیز و مهربانم  . . . 

 

                

 

و سـرانـجـام یـکـسـال گـذشـت . . . .

ولی هنوز اسحاق باور نداره . . .

باورش نمیشه که ناصر رفته که دیگه بر نگرده . . . .

 احساسش داره بهش میگه که :

غصه بسه .... قصه دیگه تموم شد ....

خیلی دلش خونه، ولی حسش میگه همش قصه اس، ناصرم میاد . . . .

ولی عجب راست میگه :

یکسال از رفتنش رفت و هنوز داغ دلمون تازه ی تازه اس .....

هنوزم قصه ی مرگش با یک دنیا غم اندازه اس ....

 

آهنگ در حال پخش در وبلاگ، آهنگ باور ناکنم (اسحاق احمدی) می باشد که برای ناصر خوانده شده.

ضمناً لینک دانلود این آهنگ در ذیل قرار داده شده است.

http://sepidehnaseria.webng.com/bavar-nakonom.wma 

دوستان عزیز: برای دانلود آهنگ بر روی لینک کلیک راست کرده و گزینه ی Save Target As را انتخاب نموده و سپس مسیر ذخیره را تعیین نموده و دانلود کنید.

 

*** جاوید یاد و نام ناصریا ***  

                

 


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 26008


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...