|
| سه شنبه 1 آبان 1386 | |
| بغض نشکسته ... | |
از کجای بغضم بگم ؟! از کجای غصه ام بگم ؟! از کدوم دل شکسته بگم ؟! کدوم قلب ترک خورده رو توصیف کنم ؟ از بغض کی بگم؟؟؟ از بغض سعید شهروز که وقتی باهاش مصاحبه میکردن همش بغض خودشو میخورد تا کسی اشکهای مردونه اش رو نبینه؟!
از گریه های نوید بگم ؟! که چه مظلومانه و مثل بارون اشک میریخت ؟! از شونه های مردونش بگم که تکیه گاه یه مرد کوچولوی دیگه بود و با هم بیصدا اشک می ریختن ؟؟؟
از بهنام ابطحی بگم که گریان بود و بیقرار ؟؟؟ از دل شکسته ی خودم بگم که هنوز دریای خونه ؟! و با آهنگاش داغ دلم تازه میشه .... یادتونه یه بار گفتم من یک هفته بعد از اومدنم از مشهد فهیمدم که ناصر تو کماست ؟! دقیقاً جمعه بعدازظهر، 10 آذر وقتی آسمون دلش گرفته بود، دل من هم گرفت، ابری شد، بعدشم بارونیه بارونی ....
همزمان همین آهنگی که روی وبلاگمه داشتم گوش می دادم .... باهاش خاطره ی ترک خورده دارم. باهاش یک بغض سهمگین دارم. یک جورایی به حال و هوای ناصر هم میخوره، به عشقش به وطنش و مردمش، به شهرش ..... هم این آهنگ برای اولین بار و هم آن خبر !!! چشمام بارونی شد، تا جایی که تا چند ساعت همش توی بهت بودم که مگه چی شده؟!!! همون خبرای کذب، ولی باورم نشد ... چون ما ناصر رو خوب می شناختیم، آخه مگه ناصر اهل این حرفها بود؟؟؟!! امروز دوباره اینو گوش دادم و چشم و دلم ابری و بارونی شد ... دلم ابریه و هیچ جوری صاف و آفتابی نمیشه !!! بغضم شکسته نمیشه !!!! آخه از چی بگم ؟؟؟ از مردی که وقتی خبر پر کشیدنشو همه فهمیدن انگشت به دهنشون گرفتند و آه از نهادشون بلند شد ؟؟؟ از مهران سراجیان بگم که گریان و بهت زده بود ؟؟؟ از اسحاق بگم که حیرون و سرگردون بود و یک غمی تو چشماش بود ؟؟؟
از فرمان فتحعلیان بگم که از شایعه های در مورد ناصر آتیش گرفته بود و به هیچ نحوی آتیش دلش خاموش نمیشد ؟؟؟ شایعه ها فتحعلیان رو آتیش زد، بمیرم واسه دل پر از خون ناصر ...
از چنگیز حبیبان بگم که همش می گفت : ناصرم، ناصرم عزیز من ........... از شهرام امیری بگم که منتظر یک بهانه بود که آروم گریه کنه ؟؟؟؟ دیدین چقدر ناصر رو قسم می داد که : یه بار دیگه نفس بکش .... از مهرداد نصرتی بگم که از غم ناصر غصه دار و مشوش بود ؟؟؟ و همش می خوند : دیگه دلی نمونده تا بسپرم به دستت ببر همین که بردی، ببر که ناز شصتت بیا که بی حضورت پر از عبوره فکرات تقدیر پر گرفتن کبوترای بی ما آه .................... تو که برام نذاشتی یه دلخوشی، یه شادی ... می بری تا همیشه دلی که پس ندادی ....... دیگه ترانه هامو دوست نداری میدونم اگر چه با صدای شکسته ای میخونم ... اگر چه با صدای شکسته ای میخونم ... آه .................... همش اینو با خودم زمزمه میکنم ..... از یه دوستاش بگم که توی این مدت چندتا موهاش سفید شده ؟؟؟ از بنیامین بگم که شب عید رو نتونست بدون نام ناصر بگذرونه ؟؟؟ از اون پیرزنی بگم که مثل اینکه پسرشو از دست داده با دلی سوخته اشک می ریخت ؟؟؟؟ و عکس ناصر رو قاب گرفته بود ... از چشمان اشکبار امیر تاجیک بگم ؟؟؟؟
از جیغ و داد و گریه بگم که گوش زمین و زمان رو کر کرده بود ؟؟؟ از کی بگم ؟؟؟؟ از چی بگم ؟؟؟ از کدومشون ؟؟؟؟ هر کدوم یه دل پر از دردی دارن که تا بشینیم پای دلشون فقط آه میکشی و اشک می ریزی...
از شکسته بالیه پدرش بگم ؟ یا از چشمای نا امید و خسته اش ؟؟؟
از چی بگم؟؟؟ غصه و بغض کی رو توصیف کنم؟؟؟ برای همه سنگین و تحمل نکردنی بود... غمش جانسوزه... ریشه مون رو خشکوند، آتیشمون زد ..... از غم کدوم دوستانم بگم که تا صبح در فراغش نالیدیم، اشک ریختیم و ضجه زدیم ؟ چقدر آهنگاش رو گوش دادیم و زمزمزه کردیم و گریه کردیم ... خودمون دلمون خونه ؟؟؟ تا اون عکسی که بعد از دفن کردنش گرفتن رو میبینم که تابوتش خالیه ... خیلی دلم میسوزه .... که چرا به این زودی ؟؟؟ تا نوید رو می بینم که بهت زده و با چشمانی پر از اشک داره بین جمعیت توی قبر رو نگاه میکنه... که آیا این باباشه که تو قبره؟ جگرم آتیش میگیره. بمیرم، از بس گریه کرده بود دیگه رمقی براش نمونده بود که گریه کنه .... تا نازنین رو می بینم که با ناباوری داره دور و برش رو نگاه میکنه، انگار که شوک بهش دست داده و نمیدونه چی شده ؟؟؟ اون که تو تابوته آیا واقعاً باباشه، دلم خیلی میسوزه.
آخه قرار بود واسه باباش ناز کنه ....... ولی آره .... خود ناصر گفت کم کم داره براش ممنوعیت ایجاد میشه، پس منظورش همین بود .... ولی نه، منظورش این نبود. فکر میکرد شکوفایی نو گلهای زندگیش رو میبینه، نمیدونست تقدیر چیز دیگه ای واسش رقم میزنه. وقتی نینا رو میبینم که با چهره ی معصوم و دوست داشتنی اش داره دور و برش رو نگاه می کنه و یکی از پشت سرش پوستر باباش رو نشونش میده و اونم خیلی معصومانه نگاه میکنه، لبخند میزنه.... دلم خیلی آتیش می گیره. وقتی چهره ی کوچولوی نامی رو می بینم، همون که ناصر می گفت اسمش رو توی شناسنامه نامی محمد گذاشتن، مرد کوچک ... خیلی دلم میسوزه ...
ولی یک چیزی تو نگاه همشون بود و اونم التماس بود.
انگار که هیچکدوم باور نکردن که دیگه : بـابـا رفـت ..........
بمیرم واسه دل شکسته شون ..... و ناصریا رفت ..... به سوی منزلگاه ابدی ...
برای شادی روحش فاتحه ای قرائت می کنیم. روحش شاد ...... |
|
04:38 AM | sepideh | نظرات [63] |
![]() |
|
|
|
| تعداد بازدیدکنندگان : 26003
|
![]()
|
| Powered by BlogSky.com |