|
| سه شنبه 24 مهر 1386 | |
| روزهای دلتنگی ... | |
این روزا یک حال و هوای عجیب و غریبی داره .... شاید چون داریم نزدیک می شیم به همون حس و حال غم انگیز پائیز 1385 عجب پائیزی بود ....... اوائل شاد و باحوصله اما ...... اواخر غمگین و بی حوصله سخت و طاقت فرسا ..... چه روزهای سختی ... روزهایی که با صدایی آشنا، همون صدایی که با صدای ناصر همخوانی داشت. یادتون هست ؟! میخواستیم باهاش آرامش بگیریم، سراسر التماس و التماس و التماس .... پر از دعا و ذکر یـا فـاطـمه ...... اسمش بود : دعـای نـاصـر ...... همون که می گفت : پا به ناصر تا که دورت بگردم، پا به ناصر تا که دورت بگردم پا به ناصر عزیز دلم، پا به پا به ناصر عزیز دلم مگه نادونی که مه خم کوه دردم، مگه نادونی که مه خم کوه دردم پا به ناصر عزیز دلم، پا به پا به ناصر عزیز دلم خدااا خداااا به حق اولاد علی نظر بکن خدااا خداااا به برکت نام نبی نگام بکن یا فاطمه بنت نبی، عشق محمّد با علی حاجت ما روا بکن، حاجت ما روا بکن پا به ناصر بخدا بی طاقتم، پا به ناصر بخدا بی طاقتم پا به ناصر عزیز دلم، پا به پا به ناصر عزیز دلم مگه ایتو بخیالت مه راحتم، مگه ایتو بخیالت مه راحتم پا به ناصر عزیز دلم، پا به ناصر عزیز دلم پا به ناصر بخدا بی طاقتم، پا به ناصر بخدا بی طاقتم پا به ناصر عزیز دلم، پا به پا به ناصر عزیز دلم مگه ایتو بخیالت مه راحتم، مگه ایتو بخیالت مه راحتم خدااا خداااا به حق اولاد علی نظر بکن خدااا خداااا به برکت نام نبی نگام بکن یا فاطمه بنت نبی، عشق محمّد با علی حاجت ما روا بکن، حاجت ما روا بکن
یادتونه ؟! چه قدر اینو زمزمه می کردیم ؟! قبل از رفتنش ؟! همش امید داشتیم، فکر می کردیم به خاطر نام عزیز فاطمه هم که شده بر می گرده، ولی برنگشت ..... شاید دلتنگ دیدار معبودش بود ..... یکی از دوستاش می گفت، خودش نمیخواست برگرده، وگرنه بر می گشت. راست میگفت .... وقتی خبر پرکشیدن ناصریامون رو دادند چه حالی شدیم ؟! چقدر با این آهنگ تا صبح گریه کردیم. شب یلدا رو یادتونه ؟! تا صبح دلشوره ای تمام نشدنی وجودمون رو گرفته بود، دلشوره یک لحظه رهامون نمی کرد. چه شبی بود، طولانی .................... انگار همه جیز دست به دست هم داده بود تا غم از دست دادن ناصریا رو برامون سنگین تر کنه، مگه این شب تمام می شد ؟!!! اولین شب یلدایی بود که با تمام وجود و دلشکستگی گریه کردم، تا صبح ... و اولین شب یلدایی بود که از طولانی بودنش شکوه کردم .... خیلی دل سوخته بودم ..... چه یلدای غم انگیزی، طولانی ..... تا صبح : گریه کردم، گریه کردم .... اما دردمو نگفتم ..... چقدر شب ها می شد که دلتنگش می شدیم، بی تابش می شدیم، عجب آهنگبه .... دلتنگ دلتنگم ....... بی تاب بی تابم ........ فکر کنم ناصر از دلمون خبر داشته بعد رفتنش، چون میگه : از تو چه پنهون باز، خواب تورو دیدم از ترس بیداری با گریه خندیدم .... چقدر با آهنگاش چشامون بارونیه بارونی می شد. ولی بازم از بغضمون کم نمی شد..... هرچه بیشتر گریه می کردیم، بیشتر بغض می کردیم. چه شبهایی تا صبح باهم اشک می ریختیم. چه شبهایی با همدیگه زمزمه می کردیم : یه بار دیگه نفس بکش ... چقدر گفتیم : برای زنده بودنت بغض ما رو بهانه کن ..... خنده کن و پای و غم از این ترانه پس بکش ترانه ها رو زنده کن، یه بار دیگه، یه بار دیگه نفس بکش .... چقدر گریه کردیم و گریه کردم رو گوش کردیم، بازم گریه کردیم ..... گریه کردم گریه کردم، اما دردمو نگفتم ... تکیه دادم به غرورم، تا دیگه از پا نیفتم ... گریه کردم گریه کردم چه ترانه بی اثر بود مثه مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن آخرین خدانگهدار من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی دست تکون دادن آخر ..... توی اون کوچه ی خلوت ..... بغض بی وقفه ی آواز ..... گریه های بی نهایت ..... چقدر بارانی رو گوش دادیم و دلامون با چشمامون بارونی شد ..... با همه ی بی سر و سامانی ام، باز بدنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست .... آمده ام با عطش سالها تا توکمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانیم
چه غریب حرف بزن، ابر مرا آب کن ...... دیر زمانی است که بارانی ام ....... حرف بزن، حرف بزن، سالهاست ..... تشته ی یک صحبت طولانی ام ..... حیف ناصر ...... هیچوقت این لحظات منزجر کننده رو از یاد نمی برم ...... هنوزم خیلی موقع هاست، هممون بارونی هستیم ...... مگه نه ؟؟؟؟؟ |
|
12:48 PM | sepideh | نظرات [27] |
![]() |
| سه شنبه 17 مهر 1386 | |
| از گوشه ی دل جنوب که می گویم ...... دل یکباره آتش می شود ...... | |
مردی از دیار جنوب، عاشق، گرم و صمیمی. خونگرم و با محبت، به قول خودش انسانی خونسرد، ولی خونسرد نه اینکه چون ماهی باشد. مهربان و با وقار. عاشق صلح و آشتی، پر انرژی و با روحیه ای مثال زدنی. و با صـفــا ................... وقتی به یاد این همه صفات پاک و بی ریا می افتم، ناخودآگاه ...... دل یکباره آتش می شود و می سوزد و می سوزاندم. ساده و دوست داشتنی، با وفا کسی که گرمای نگاهش دلت رو داغ میکنه. لهجه بندری اش تو رو عاشق گویش بندری کرده. عجب لهجه ی شیرینی دارد. ولی حیف .............. خیلی جای خالیش داره حس میشه. این چه گرمایی است که هر روز داره آتیش دل ما رو شعله ور تر میکنه ؟
عجب آهنگهایی می خونه. آره داره می خونه. گوش کن !!!!! بگذارید اگر هم نه بهاری باشم ..... شاعر سوخته گلهای صحاری باشم ..... میتوانم که خودم را بسرایم ..... هر چند نتوانم که همانند قناری باشم ..... همه درد من این است که میپندارم ..... دیگر ای دوست من. دوست نداری باشم ؟؟؟؟ مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است ..... کاش شایسته این خاکسپاری باشم ..... اما، اما ...... نگاهش خسته بود ! مگه نه ؟ خسته میخوند ....... چگونه شرح دهم عمق خستـگیهـا را ؟ ولی بازم عشق داشت. با اینکه خسته بود، انگار یک تکیه گاهی داشت ...... راستی چه تکیه گاهی ؟! چه تکیه گاهی داشت، با اینکه اینقدر خسته شده بود بازم داشت سعی می کرد پر انرژی باشه ؟؟؟؟ شاد بود ولی چشماش غم داشت. مگه نه ؟ ولی غریب هم بود. چون خودش می گفت : غریب بودم و گشتم غریب در غمها دلم خوش است که در غربت وطن بودم
مگه !!!! وطن آدم هم براش غریب میشه ؟! ولی خوب آره یه موقع هایی میشه ..... ولی، ولی برام سؤاله ؟؟؟؟؟ چرا میگفت ؟ اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش نگفت . من بودم یعنی اینقدر ما غریبه بودیم ؟؟؟ نمی دونم. خوش به حالش. چه خواسته ای از خدا داشته ...... خداوندا توفیقی د ه تا برای تو نیکو بنده ای باشم و به عشق تو نائل آیم که سرچشمه ی آرامش و هر آنچیزی است که به دنبال آنم. |
|
12:22 PM | sepideh | نظرات [14] |
![]() |
|
|
|
| تعداد بازدیدکنندگان : 25997
|
![]()
|
| Powered by BlogSky.com |