|
| چهارشنبه 14 شهریور 1386 | |
| یه شعر غریب و مبهم | |
نمیدونم چرا ؟! ولی هر وقت این آهنگ رو گوش میدم یه حالی بهم دست میده، نمی تونم بگم چه حالی، ولی حس می کنم به چیز غریب تو شعرش هست، فکر می کنم ناصر یک چیز میخواسته بگه، حس می کنم آهنگش پر از ناگفته اس ...... کاش درک می کردم. حیف که قادر نیستم. حرفاش همیشه برام ثقیل و سنگین بوده ......
نتوان گفت که این قافله وا می ماند خسته و خفته از این خیل جدا می ماند این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی این سفر هم ره تاریخ به جا می ماند دانه و دام در این راه فراوان اما مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما همچو داغی به دل حادثه ها می ماند بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروش نعره ماست که در گوش شما می ماند بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما مرد با هرچه ستم هرچه بلا می ماند ..................... شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویر تشنهشاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد..... |
|
1:50 PM | sepideh | نظرات [19] |
![]() |
|
|
|
| تعداد بازدیدکنندگان : 25980
|
![]()
|
| Powered by BlogSky.com |